پروانه اي
از شوق ديدنت خود را بر هميشه مي كوبد جاي ترك كوچكي در غرورت خاليست ... 
ساعت: 9:13
تاریخ: شنبه هفتم اردیبهشت 1387
کاش نقاب غرورت را از چهره ی آسمانی ات به زمین می نهادی تا من نیز یک شب در کنار تو مغرور باشم...

شاید شبی...بی آنکه به من فکر کنی...مثل یک آشنا اما غریبانه به خوابت بیایم!!!
ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک
نـویـسـنـده
آ ر شـیـو
4/20/2008 - 4/26/2008
4/10/2008 - 4/19/2008
3/24/2008 - 4/9/2008
پیوندهای روزانه
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
* طراح قالب*
پروانه اي
از شوق ديدنت خود را بر هميشه مي كوبد جاي ترك كوچكي در غرورت خاليست ... 
هیچ کس نبود
حتی چیزی از لا به لای این همه نگاه تنها از پشت سرم دعاهای مادرم بود که می بارید.
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی این دیگه یک التماسه من میخوام با تو بمونم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول .. كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بيوجدان ، جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بيسامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو آواره و ديوانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالمسوز مردمكش ، به جز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم ؟! همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
اتل متل جدايي،عروسكم كجايي؟،گاوحسن پريشون،يه دل داره پراز خون،عشقم كه رفت هندستون،خونم شده قبرستون،يه عشق ديگه بردار،يه دنيا غصه بزار،اسمشو بزار بچگي،تا آخر زندگي،آچين و واچين تموم شد،عمر منم حروم شد...
آيينه پرسيد :که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟ خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است... تنها دقايقي چند تأخير کرده است!! گفتم: امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است. خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاک تو را زنجير کرده است. گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي!!؟؟. گفت: خوابي سالها دير کرده است! در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است...
بی تفاوتی و بی شرمی.